اما بعد از شهادت:
زمانی که به مقر اصلی برگشتم هرکس سراغ وی را می گرفت و می گفتند دوستت که همراهت بود چطور شد. به آن ها گفتم که به دیدار معشوق خود شتافت و همه از این موضوع ناراحت و افسرده و غمگین شدند. هرکس صحبت از اخلاق و خوبی های وی که تنها چند روز با آنها سروکار داشت می نمود و اخلاق و رفتار وی در عرض این جند روز بر آن ها اثر گذاشته بود و هرکدام ...
هت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
روز چهارشنبه 17/10/1365 فرا رسید. در این روز گردان را سازماندهی و مسلح نمودند. ما دو نفر نیز چون مدتی بیش نبود که به این گردان آمده بودیم، سازماندهی درستی نشدیم و کار حمل مجروح را به عهده ما گذاشتند و پس از مسلح شدن و سازماندهی وسائل شخصی خود را تحویل مسئول تعاون دادیم و وی با شوخی به شهید یارمحمدی گفت اگر شهید شدی عکس خوب داری ؟ شهید یارمحمدی فورا کارت دانشجویی خود را بیرون آورد و گفت عکسم از این نمونه است و وصیت نامه جدید ندارم. فقط یک وصیت نامه برای سال های قبل دارم، که در بسیج ارسنجان می باشد. آری با این صحبت های خود از شهادت خود آگاه شده بود.
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
بالاخره به اتفاق شهید یارمحمدی تصمیم گرفتیم که از این واحد برویم و چون آشنایان سعادت شهری در گردان امام حسن(ع) تعدادشان زیاد بود تصمیم گرفتیم که به آنجا برویم.
پس از در میان گذاشتن این موضوع با برادر عباس خادمی، وی مخالفت کرد و می گفت چون من اینجا تنها هستم، شما باید حتما اینجا بمانید. اما شهید یارمحمدی اسرار زیادی داشت که حتما از اینجا برویم. پس از اینکه شهید یارمحمدی این موضوع را با فرمانده گردان امام حسن(ع) در میان گذاشت، وی گفت که اگر واحد مربوطه موافقت نمود از نظر ما اشکالی ندارد. به واحد انتظامات رفتیم و پس از اینکه تقاضای انتقالی از این واحد را دادیم، مسئول واحد گفت، ما به شما دو نفر احتیاج داریم و این کاری را که به شما دو نفر محول نموده ایم، برای اینکه چند روزی سرگردان نباشید، موقتی می باشد.
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
جهت مشاهده ادمه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
آری بعد از جریان سیل و اعزام سپاهیان محمد(ص) بود که باز تبلیغات جبهه و جنگ درخواست کمک و یاری در زمینه های مختلف نمود.
عصر جمعه 5/10/1365 بود و طبق معمول بعد از ساعت 7 عده ای از برادران سعادت شهری در مکانی مشخص(روبروی کافه حاج رستم) جمع می شدند و از آنجا راهی آباده می شدند. حدود ساعت 8 بود که من نیز به مکان مشخص شده آمدم و بعد از مدتی دیگر برادران از گوشه و کنار درآنجا جمع شدند. هنوز از رفتن به جبهه خبری نبود و فقط یکدیگر را بر دیگری برای شهادت ارجحیت می دادیم. خلاصه این به آن می گفت چهره تو نورانی شده و دیگری می گفت و ...
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
از اعزام تا شهادت عنوان خاطرات رزمنده بسیجی و دلاور و معلم دلسوز
حاج موحد خادم الحسینی
از دوران ۸ سال دفاع مقدس
می باشد که در 9 قسمت ارائه می گردد.
((ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون))
آنانکه در راه خدا مبارزه کردند و کشته شدند، مرده نشمارید، بلکه آنان زنده اند و نزد خدا روزی می گیرند.
مقاله ذیل مقاله ای است در مورد چگونگی اعزام و شهادت معلم علم و اخلاق، اسوه صبر و استقامت، منادی ایثار و شهامت، حافظ دین و دیانت، مربی درس شهادت و شجاعت، دانشجومعلم عزیز شهید اکبر یارمحمدی که در تاریخ 8/10/1365 اعزام و در عملیات کربلای 5 شلمچه در تاریخ 19/10/1365 به شهادت رسید.
نوشته خود را از مکانی آغاز می نمایم که ...
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
((ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون))
آنانکه در راه خدا مبارزه کردند و کشته شدند، مرده نشمارید، بلکه آنان زنده اند و نزد خدا روزی می گیرند.
"قرآن کریم"
با درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و با سلام به شهیدان کربلای حسینیو سلام بر آنان که درخت آزادی را آبیاری کردند.
لبیک ای رهبر آزادگان، لبیک ای امام، آری امام من، صدای تو را شنیدم که فرمودی: "هل من ناصر ینصرنی" و به آن لبیک گفتم و اکنون مشتاقانه نیز به جبهه های حق علیه باطل می شتابم، تا از میهن اسلامی و جمهوری اسلامی که با خون هزاران نفر به پیروزی رسیده دفاع کنم.
اکنون که حکومت اسلامی به رهبری امام خمینی به پیروزی رسیده، این شیطان بزرگ و این خون آشام تاریخ و این خوک صفتان و چون صدامیان می خواهند از پیشرفت جمهوری اسلامی جلوگیری کنند. و ما داوطلبان به جبهه و ما عاشقان شهادت که از هیچ چیزی دریغ نخواهیم دشت اعلام می داریم که این تو طئه ها که به دست شیطان بزرگ است، سرنگون خواهد شد و تا آخرین لحظات زندگی و تا آخرین قطره خون از انقلاب اسلامی دفاع می کنیم.
به امید پیروزی اسلام و نابودی صدام و صدامیان.
والسلام، سید محمد کاظمی
شهید سید محمد کاظمی در سال ۱۳۳۴ در روستای جمال آباد متولد شد. پدرش مردی مومن و با تقوی و مادرش از پیروان حضرت فاطمه زهرا (س) بود.
وی در دامان مادری همچون فاطمه (س) و پدری همچون حسین بن علی (ع)، سالار شهیدان پرورش یافت. از همان اوایل کودکی با تربیت اسلامی پرورش یافت و با احکام اسلام آشنا شد. در سن ۴ سالگی پدر خود را از دست داد و مادرش با متحمل شدن زحمات و رنج های فراوان وی را پرورش داد. امرار معاش برای این خانواده مشکل بود...
جهت مشاهده ادامه متن زندگینامه شهید سید محمد کاظمی بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
بی نظمی و قدرت تهاجمات متوالی دشمن که با هواپیماهای پیشرفته میگ انجام می شد و عدم انسجام و عدم تمرکز در فرماندهی و نداشتن استراتژی خاص نظامی همگی به رعب وترس و وحشت بیشتر نیر وهای خودی اضافه می کرد تا مشاهده وضعیت وخیم مجروحین نیز بدان دامن بیشتری زده و شرائط را بشدت به سمت فرار از صحنه نبرد بکشاند برنامه داشتن دشمن در حمله و ریختن اتش توپخانه بهمراه یورش بمب افکن هایی عراقی که پیاپی نیروهای مارا هدف قرار داده بودند شرائط را برای پیشروی زرهی انها که انصافا از قدرت بسیار بالائی برخوردار بودند فراهم میکرد و از سوی دیگر نسج و ترکیب نیرو های خودی کاملا از بین رفته و ارتشی همچون نیروهای پارتیزانی بوجود امده بود تا هر انکس که ترس بر وجودش حاکم نشده بود به مقابله برخواسته و سایرین با اختیاری که از فرماندهی به ایشان داده شده بود فرار را بر قرار که همانا به عبارت جنگی با تعبیر عقب نشینی تاکتیکی نام برده می شود ...
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...

با درود وسلام فراوان به امام امت و رزمندگان جبهه های حق علیه باطل و درود فراوان به شهیدان به خون خفته که چگونه مردن را به ما آموختند که زندگی مبارزه است در راه عقیده.
بله امروز ۲۶/۱۲/۶۰ ساعت حدود ۸ شب است. با عقیده ای راسخ به خدای متعال و عزمی جزم و با قدرت تمام به سوی جبهه های حق علیه باطل عازم هستم و تمام دعای ما برای ظهور امام زمان و دعا برای سلامتی امام و پیروزی اسلام در تمام جبهه های جهان است. از تمام دوستان و برادران توقع دارم که در خط ولایت فقیه باشند که خط امام زمان و خط خداست و همیشه با کسانیکه رو بروی انقلای می ایستند مبارزه کنید و آنها را سرنگون کنید.
((ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون))
آنانکه در راه خدا مبارزه کردند و کشته شدند، مرده نشمارید، بلکه آنان زنده اند و نزد خدا روزی می گیرند.
و یک نصیحت و وصیت به پدر و مادرم وهمسرم که فرزندانم را فراموش نکنند و همیشه آنان را در راهی تربیت کنند که را اسلام و راه امام زمان عزیز باشد که تمام ناراحتی من فقط از نظر 3 فرزندم است و امیدوارم که از سربازان امام زمان باشند.
غلامحسین خادمیان
یاد آن روزهای سبز بخیر، روزهایی که لطف دیگر داشت
سنگ بود و ستاره و دشمن میل یک رزم نا برابر داشت
تا منادی علی علی می گفت، صف صف از عشق و شور می رویید
عشق تنها نبود، عاشق را با تمام وجود باور داشت
جهت مشاهده ادامه شعر بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
در جبهه های کله قندی با ده دوازده نفر از بچه های رزمنده برای گرفتن عکس دسته جمعی آماده می شدیم. در حین حرکت برای رفتن روی خاکریز و گرفتن عکس، یکی از بچه ها صدا زد: خادمی نامه داری. زمانی که من برای گرفتن نامه برگشتم و نامه ای را که مصطفی مباشری - که در آن زمان نوجوان بود - برایم فرستاده بود، را می خواندم، بچه ها یکی دو عکس گرفته بودند. چون هوا کم کم رو به تاریکی می رفت، فلش دوربین روی آنها افتاد و به خاطر اینکه خط دشمن به ما نزدیک بود، همین مساله باعث شد که نیروهای دشمن از حضور برادران، روی خاکریز آگاه شوند و با شلیک آرپی چی، برادران را هدف قرار دهند، که اکثر آن ها شهید و مجروح شدند.
متاسفانه باعث نجات من، این نامه بود که باعث شد در کنار دیگر برادران، شهید یا جانباز نشوم.
به نقل از پاسدار رزمنده عسکر خادمی (شیخ عسکر)
جهت مشاهده ادامه متن یر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
جهت مشاهده متن کامل بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
تجارب با ارزش عنوان خاطرات رزمنده دلاور
و
مدیر کل کنونی بانک های کشاورزی استان کهگیلویه و بویر احمد،
جناب آقای مهندس غدیر خادم الحسینی،
از دوران ۸ سال دفاع مقدس می باشد که در ۹ قسمت ارائه می شود.
اصولا انسان با امید زنده است و با مرور و تجدید خاطرات به تجارب خود می افزاید و زندگی همیشه دستخوش تغییر و تحولات است و کسی که تغییر در زندگی ایجاد نکند قطعا روزمرگی بسرعت تمامی ابعاد و جودیش را تحت تاثیر قرار داده و یاس و نومیدی بر وجودش مستولی و ادامه راه را بر خود سخت و مشکل خواهید دید بنابراین مرور خاطرات و استفاده از ان برای ایجاد تحول و رسیدن به رشد ضرورتی اجتناب ناپذیر است .
این را اوردم تا در این دوران که رسانه ملی به خاطرات و دلاوریهای رزمندگان جبهه های جنگ می پردازند، خاطرات را تازه کنیم و از طرفی انرا در این مامن مناسب ثبت کنم تا روزی را با قرائت ان در دیر باز یادی از این دوران کرده و انرا به فراموشی نسپارم .
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
بسم رب الشهداء و الصدیقین
شهدا شمع محفل بشریتند
جهت مشاهده وصیت نامه شهیدان بزرگوار جمال آباد بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
پس از عملیات بستان بین خط مقدم ایران وعراق چند روزی می دیدیم (فکر کنم حدود ۴روز) که به نظر جسه ای در دوردست پیداست.
چند نفر از برادران داوطلبانه با هر سختی و مشقتی که بود به صورت سینه خیز مسافتی نزدیک به ۵۰۰ الی ۶۰۰ متر را طی نمودند. زمانی که به آنجا رسیدند مشاهده کردند که یکی از برادران به نام قاسم سلطان آبادی مجروح روی زمین افتاده است. زمانی که برادران، قاسم را با خود به سنگر آوردند، وی از شدت جراحت، گرسنگی و تشنگی، ضعف بسیاری داشت. بچه ها با دادن انجیر خشک و آب، وی را پس از بهبودی نسبی به عقب فرستادند. قبل از بازگشت به عقب و پشت جبهه می گفت، من در مسیر عبور و مرور تانک های عراقی بودم و زمانی که تانک ها می آمدند، من خودم را به سختی به گوشه ای می کشیدم.
تا مدتی بچه ها را که می دید می گفت: من مدیون شما هستم و شما جان مرا نجات دادید، البته هرچند که کار خداوند بود.
به نقل از پاسدار رزمنده عسکر خادمی (شیخ عسکر)
سال ۱۳۵۷ ازدواج کردیم. به اتفاق ایشان در یک اتاق کوچک در خانه مادر شوهرم زندگی می کردیم. سال ۵۹ بود که صاحب دختری شدیم. درست ۲ سال بعد و در سال ۶۱ دومین فرزندمان که پسر بود به دنیا آمد. با وجود امکانات کم و سطح رفاه پایین، زندگی با شهید امیری بر وفق مراد و لذت بخش بود. ایشان از نظر اخلاقی زبانزد همه بود.
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
یادبودی از برادران همسنگر بر بلندای حاج عمران در تاریخ ۲۵/۷/۱۳۶۲ توسط پاسدار و جانباز رزمنده حاج ابو طالب زارع (قسمتی از این شعر همانجا سروده شده است)
اول از نام خالق یکتا می نویسم به دفترم انشاء
سال شصت و دو و نه مهرماه دوتا گردان از بسیج و سپاه
جمله با شوق اشتیاق و غرور جبهه غرب ما شدیم مامور
زآن میان بیست نفر به یک سنگر شب نگهبان و روز تن پرور
حاج عمرن بدیم همه همراه سر تپه کدو نمودیم جا
گر خداوند عطا نماید عقل نامشان را می نمایم نقل
یک جهانگیر و دو رضا دهقان ساکن روستای ارسنجان
سومی بود نام او فرهاد از کتک بود خرم و دلشاد
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...
از اخلاقیات شهید رجبعلی می توانم بگویم که وی نوجوانی بسیار خوشرو، خوش اخلاق و شوخ طبع بود که همیشه از اخلاق خوب او در خانواده تعریف می شود.
وی پس از پایان تحصیلات سال دوم راهنمایی در جهت اشتیاق به رفتن به جبهه ترک تحصیل کرد و از من و مادرش اجازه گرفت که به جبهه برود. اما من و مادرش به علت کمی سن او مخالفت می کردیم، که بالاخره با اصرار زیاد، مادرش را به دور از چشم من راضی کرد و با دستبرد زدن در تاریخ تولد شناسنامه اش راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و همیشه به هنگام بازگشت به خانه در کارهای کشاورزی به من کمک می کرد.
وی به هنگام حضور در جبهه های نبرد حق علیه باطل و در راه خدمت به کشور و دفاع از میهن اسلامی از ناحیه پا زخمی شد و پس از بهبودی، مجددا عازم جبهه شد و پس از چند سال خدمت در منطقه جنگی فاو، عملیات والفجر ۸ و در سال ۱۳۶۵ در سن ۱۸ سالگی و درحالیکه لباس پاسداری به تن داشت، دعوت حق را لبیک گفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
روحش شاد و یادش گرامی
به نقل از حاج حبیب اله زارع(پدر شهید)
شادی روح شهدا، امام شهدا و سلامتی مقام معظم رهبری صلوات
التماس دعا

نام: مسعود
شهرت: خادم الحسینی
ولادت: ۱۳۳۴
شهادت: ۱۶/۳/۱۳۸۱
محل شهادت: رباط کریم تهران در درگیری با اشرار
دلش نمی خواست رو حرف بابا حرف بزنه، دوست نداشت بابا از دستش ناراحت بشه، سن کمی داشت اما دلش خیلی بزرگ بود. موقع اعزام به جبهه بود. خودش بود و بابا و مسعود. سه نفری سر اینکه کی تو خونه بمونه و نیاد جبهه صحبت می کردن. بابا می گفت تو بمون و نیا، او می گفت نه شما بمونید و نیاین و ... من میخوام برم. خلاصه هیچ کدام راضی نشدن بمونن و سه تایی عزم رو جزم کردن واسه رفتن و واسه اسم نوشتن تو لیست اعزام. او با مسعود اعزام شدن و رفتن، اما مسئولین نام نویسی اسم بابا رو ننوشتن تو لیست و نذاشتن بره. بعد از اعزام بود که بابا متوجه شد رجبعلی از قبل با مسئولین اعزام هماهنگی کرده و گفته اگه بابام اومد اسم بنویسه بهش بگید، اعزام افراد بالاتر از ۴۵ سال ممنوع است.

نام: عبدالحمید
شهرت: خادمی
نام پدر: علی حسین
ولادت: ۱۳۴۶
شهادت: ۲/۳/۱۳۶۷
محل شهادت: سومار
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...

نام: رجبعلی
شهرت: زارع
نام پدر: حبیب اله
ولادت: ۱۳۴۷
شهادت: ۶/۳/۱۳۶۵
محل شهادت: فاو
نام عملیات: والفجر ۸
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...

نام: قربانعلی
شهرت: امیری شیری
نام پدر: پنجعلی
ولادت: ۵/۲/۱۳۴۰
شهادت: ۶/۸/۱۳۶۳
محل شهادت: سردشت
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...

نام: سید محمد
شهرت: کاظمی
نام پدر: سید اکبر
ولادت: ۱۳۳۴
شهادت: ۲۵/۸/۱۳۶۱
محل شهادت: عین خوش
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...

نام: غلامحسین
شهرت: خادمیان
نام پدر: علی جان
ولادت: ۱۳۲۹
شهادت: ۷/۱/۱۳۶۱
محل شهادت: شوش
جهت مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید...